تبليغاتX
عطش دارم الهی ، سیراب کن مرا

بنام آنكه جانم در دست اوست

دوستان عزيز سلام !

امروز آغاز ايام فاطميه است . روايتي شهادت بانوي هر دو عالم

 حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه

را اين روز مي داند.

روزي كه جهان كسي را از دست داد كه خداوند براي او سوره نازل فرمود و آياتي به رسول

 خويش آموخت.

اين ايام و نهايتا شهادت بانوي بزرگ اسلام را به همه

شما تسليت عرض مي كنم.

تا بعد...

يا حق !

+ نوشته شده توسط زائر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 14:37 |

بنام آنکه جانم در دست اوست

روز شنبه یکی از نزدیکان رو دیدم که داشت خودش رو آماده می کرد که برای مدت دو ماه بره مدینه و به عنوان خدمه زائرین بارگاه پر از نور حضرت ختمی مرتبت (ص) خدمت کنه. از اینکه ایشان می خواست بره و بخاطر اینکه می دیدم چقدر خوشحاله ، از این مطلب من هم خیلی شاد بودم ولی نمی دونید چقدر دلم می خواست که من هم با اون می رفتم. نمی دونم که امتحان کردید یا نه ! ولی چه لذتی داره از زائرین خانه خدا و حرم رسول الله (ص) پذیرایی کنی و به اونها خدمت کنی. وقتی زائری از زیارت میاد و خسته ، گرسنه و تشنه میشینه توی رستوران و از شما می خواد که به اون غذا بدید و احتمالا سریع نوشابه جلو دستش رو سر می کشه و به خاطر تشنگی بیش از حد از شما می خواد آب بهش بدی و شما هم یه بطری آب معدنی دستش میدی و اون باز می کنه و میخوره و بعد به شما می گه خدا خیرت بده چه حالی داره ! آه خدایا چه شبها که انسان دلش می خواد بره زیارت ولی پاها از خستگی نا نداره و باید صبح زود پاشی تا برای پذیرایی از اونایی که از نماز صبح برمی گردند و صبحانه می خورند آماده باشی بدون اینکه بخواهی سر سجاده یا گوشه تخت ، خوابت می بره ، چقدر لذت بخشه!
یه روز یکی از زائرا با یکی از خدمه ثابت هتل داشت صحبت می کرد. نزدیک رفتم . دیدم خدمه گفت : "آقا شرمنده ما دیشب خیلی کار داشتیم و دیر خوابیدیم. همه بچه ها امروز خواب موندن و به خاطر اونه که امروز کمی صبحانه با تاخیر آماده میشه ولی دیگه تکرار نمیشه. خدا شاهده دیشب چند تا از بچه ها سر سجاده خوابشون برده." اون مرد هم که چهره بسیار نورانی و بشاشی داشت یه حرف قشنگ به اون زد و گفت : " هیچ ایرادی نداره عزیزم. الان ما هم میایم به کمکتون. اون خواب شما هم بخدا عبادته. وقتی شما می خوابید فرشته ها از عرش به سمت شما میان و شما رو ستایش می کنند و به خداوند فتبارک الله ... می گویند." این گفتگو ساده ولی عارفانه بقدری زیبا بود که هیچ وقت از یادم نمی ره! 
وای خدایا چه لذتی داره  وقتی که توی سفر به خانه خدا ساک یه پیرمرد یا پیرزن رو بر می داری و اون با یه لبخندی میگه خدا ازت راضی باشه جوون! یا اینکه خیر ببینی! و یا عاقبت به خیر بشی! چه حالی میده! خدایا نمیدونم که چه حکمتی در این مسئله هست که خدمت به زائرین کعبه و مسجدالحرام و همچنین مسجد النبی و بقیع ، اینقدر لذت بخشه و تا به این حد انسان رو آروم می کنه . این چه حسی هست که حتی یه آدم تنبل مثل من که حال نداره تو خونه یه لیوان آب برای خودش بیاره اونجا می تونه اینجور با عشق خدمت کنه!
خدایا ، پروردگارا چه کرده ای با این خادمین زائرینت که اینگونه کمر به خدمت بسته اند و گوش به فرمان حضرت دوست در گل افشانی به پای عاشقان حجر الاسود ذره ای دریغ ندارند و همواره لبخند بر لب هایشان نشاندی و با کلمه قبول باشه حاجی ، از حجاج بیت الله الحرام استقبال می کنند . چه زیباست رسمی که هنگام سفر از مدینه به مکه و به سوی میقات رفتن آنها که هفته ای را در کنارشان بوده ای و خستگی در پاها و دستهایشان محسوس است ، اما با چهره ای که می گوید خستگی از آن خادم عشاق نیست قرآن به سر عاشقان گرفته و آنها را به سمت میقات بدرقه می کنند و اینان که خود باید دعا کننده باشند به دیگران می گویند التماس دعا .
یاد حاج علی بخیر! دوست عزیزی که هیچگاه فراموشش نمی کنم و در اولین سفرم به خانه خدا به همراه هیاتی از مشهد به مدینه آمده بود و در هتل مدینه جزء خدمه ثابت هتل بود. به یاد ندارم که لحظه ای حتی در نیمه های شب که به عنوان کشیک شب در کنار تلفن می نشست خستگی و یا اخمی در چهره او دیده باشم. و یاد دیگر دوستان آن عزیز هم به این چنین  ...
امیدوارم که سفر به آن دیار در هر قالبی شامل حالمان گردد.
تا بعد...
یا حق!

+ نوشته شده توسط زائر در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:19 |

بنام آنكه جانم در دست اوست

 

بر اساس قوانين دولت عربستان زمان زيارت بقيع يك ساعت بعد از نماز صبح و يك ساعت هم بعد از نماز عصر بود. دم دماي اذان صبح بود كه وارد مسجد النبي (ص) شدم. چند ركعت نماز مستحبي به نيابت دوستان و اقوام خوندم كه وقت نماز شد. بعد از نماز سريع به سمت بقيع رفتم. به سختي و در بين جمعيت وارد بقيع شدم. چند دسته از زائرين ايراني و گروهي هم از مسلمانان ساير كشورها در محل قبور پاك و متحر ائمه بقيع ايستاده بودند و دعا و زيارت نامه مي خوندند. به صورت اتفاقي نزديك يكي از گروه هاي ايراني ايستادم . يه مداح جوان با صدايي بسيار دلنشين داشت در مدح خاندان رسول الله (ص) شعر مي خوند و همه اشك مي ريختند. اين قبور مطهر و اين گونه بي احترامي ! دلم گرفته بود! اما اشك از چشام پايين نمي اومد! احساس مي كردم با گريه كردنم دل سنگ اون وهابيا رو كه داشتند ما رو نگاه مي كردند شاد مي كنم ولي درونم غوغايي بود. يكباره سرم رو برگردوندم و گنبد خضرا رو ديدم. تنم لرزيد و از رسول الله (ص) احساس شرم كردم. آخه تو چند قدمي بارگاه مطهر حضرت رسول (ص) چهار گل پاكش رو اينطور غريبانه مورد بي احترامي قرار مي دادند و ما هم مجبور بوديم كه فقط اشك بريزيم! ياد سفارش سيدالشهدا(ع) به ام المصائب ، زينب كبري(س) افتادم كه فرمودند: خواهرم بعد از ما از شيون و زاري پرهيز كنيد و ... قطره اشكي رو كه از گوشه چشمم پايين مي اومد پاك كردم و مثل كسي كه از فرط جنون بي هدف در كوي و برزن حركت مي كنه توي بقيع به حركت دراومدم. نفسم گرفته بود. ياد امام رضا (ع) افتادم و اينكه ايشان رو غريب خطاب مي كنند. و ياد اون چند خط شعر گفتگوي كبوتر بقيع با كبوتر حرم امام رضا (ع) افتادم كه ميگه : ... كبوتر حرم رضوي تو كه بال و پر باز مي كني طاير افلاكي ميشي ! من كه بال مي زنم بال و پرم خاكي ميشه ! ... ( البته ممكنه كه متن اصلي شعر كاملا اينجور نباشه اما من دقيقا اون چيزي رو كه اون موقع تو ذهنم اومد رو اينجا نوشتم ) سرگردان در بقيع گام بر مي داشتم و به سمت انتهاي بقيع مي رفتم . جايي كه هيچ كسي در اونجا نبود. گوشه اي نشستم . بغضي كه در گلو داشتم تركيد و ...

آه بقيع بخدا شرمسار رسول الله(ص) هستم! آه بقيع بخدا شرمسار فرزندان فاطمه (س) هستم! بقيع به من بگو ام ابيهاي پيامبر كجاست ؟ بگو به من كه مادر سيد و سالار جوانان بهشت كجاست؟ اما نه! نگو به من بقيع! حداقل وقتي نمي دانم ايشان كجاست كمتر از رويشان خجل هستم! اگر تو مزار پر نور بانو را به من نشان دهي چگونه مي توانم بر مزار پاكش راه پيدا كنم ، من ناپاك ؟ چگونه مي توانم به ايشان سلام كنم در حالي كه بعد از اين همه سال هنوز پاسخ هل من ناصرا ... جگر گوشه اش را نداده ام ؟ چگونه ايشان پاسخ سلام من را مي دهد در حالي كه هر روز با خطاهاي بيشمارم قلب مبارك فرزند نازنين ايشان را ، امام زمانم را ، به درد مي آورم ! آه بقيع تو بگو چه كنم ! بقيع اينجا آمده ام و شرمسارم ! بقيع نمي دانم دگر بر اين خاك پا مي نهم يا نه ! بقيع تو كه آقايمان را مي بيني! تو به ايشان عرض كن كه آقايم ، مولايم و امام و مقتدايم چرا صبر كرده اي و چرا زودتر به سراغ اين عاشقان چشم انتظارت نمي آيي ؟ به ايشان بگو كه من اينجا بودم و شرمسار. بگو كه من اينجا بودم و آماده قرباني شدن در مقابل قدوم مباركش . به ايشان عرض كن من ، عرض كن كه من شرمسارم از خطاهاي بيشمارم! به ايشان عرض كن ...

به آسمان نگريستم و خورشيد را ديدم كه به آرامي در حال طلوع است و كم كم خود را هويدا مي كند. انگار كسي با من سخن مي گفت. بي اختيار دعاي فرج بر زبانم جاري گشت. آرامش خاصي پيدا كردم. انگار كسي با من سخن از رهايي مي گفت و به من نويد آمدن آقايم را مي داد. خواستم برخيزم كه به ناگه حضور مردي توجه مرا به خود جلب كرد. به او نگريستم از مامورين عربستاني بود كه در كنارم ايستاده بود. با فارسي به من گفت آقا وقت رفتن است . براي اينكه او متوجه اشكهايم نشود سريع آنها را پاك كردم . ايستادم و محكم گفتم داشتم مي رفتم. با لبخندي كه تا كنون از آنها نديده بودم به من گفت يا اخي ، نمي خواد خودت رو ناراحت كني من هم مثل تو شيعه امير المومنين هستم. نصر و فرج نزديك است انشاءالله! چشم هايم باور نداشت چيزي را كه مي ديدم . مردي در لباس وهابيون اما شيعه مولايم علي (ع). او را در آغوش گرفتم و شانهايش را بوسيدم و با او به راه افتادم. در مدت كوتاهي كه با هم تا خروجي بقيع رفتيم انگار كه سالها بود با هم دوست بوديم. از او خداحافظي كردم و به سمت هتل به راه افتادم و با اميد بسيار به ظهور آقا در راه به پيروزي اسلام در جهان فكر مي كردم .

تا بعد...

يا حق!

 

+ نوشته شده توسط زائر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 9:24 |

بنام آنکه جانم در دست اوست

دوستان عزیز سلام!

فرا رسیدن ۲۸ صفر ، سالروز رحلت جانسوز خاتم الانبیا ، حضرت محمد مصطفی (ص) به سال ۱۱ هجری قمری و سالروز شهادت فرزند رشید علی بن ابی طالب (ع) ،  امام حسن مجتبی (ع) به سال ۵۰ هجری قمری و نیز ۲۹ صفر ، سالروز شهادت هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت ، حضرت امام رضا (ع) به تاریخ ۲۰۳ هجری قمری را پیشاپیش بر تمام مسلمانان تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

امید است که بتوانیم از یاران آن عزیزان باشیم. انشاءالله!

تا بعد...

یا حق!

+ نوشته شده توسط زائر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:4 |

بنام آنکه جانم در دست اوست

ياد اون روزي كه براي اولين بار وارد مسجدالحرام شدم بخير. شنيده بودم كه نگاه اول خيلي تأثير گذاره و خيلي جالبه ، به همين خاطر با دوستاني كه داشتيم از راه رو مسجد الحرام مي گذشتيم سرمون رو پايين انداخته بوديم كه موقع ورود به حياط مسجد الحرام يكباره خانه خدا رو ببينيم. قلبم به شدت مي تپيد . اضطراب خاصي داشتم . از طرفي شوق ديدار خانه خدا و از طرف ديگر حسي كه به من مي گفت آيا تو آماده هستي كه مي خواي پاتو جاي پاي پاكترين انسانها بگذاري ، به اضطراب و تپش قلبم اضافه مي كرد. تو اين افكار بودم و همچنين داشتم از خدا مي خواستم كه به من كمك كنه بتونم اين لحظات رو با تمام وجودم درك كنم كه سنگ پله حياط خانه خدا رو ديدم و متوجه نفرات جلو شدم كه به سجده افتادند. سرم رو به آرامي بلند كردم ...

كعبه رو كه ديدم پاهام لرزيد ، دلم خالي شد ، انگار كه قلبم تو چند لحظه كوتاه ايستاد . انگار تمام وجودم داشت لبيك مي گفت. زبونم بند اومده بود و نمي تونستم نه حرفي بزنم و نه حركتي بكنم . تو اين لحظه بود كه اشك به دادم رسيد و بر صورتم غلطيد. ديگه پاهام توان نداشت وزنم رو تحمل كنه ، در برابر اون عظمت به سجد افتادم و اشك مي ريختم . باورم نمي شد مقابل آنچه كه سالها به سمتش ايستادم و نماز خوندم قرار دارم . جايي كه هر وقت مي خواستم دعا كنم ، قرآن بخونم و ... به سمت اون مي ايستادم ، امروز در كنارش بودم . خيلي خواسته ها داشتم كه بگم اما هيچكدوم به يادم نمي اومد. الله اكبر ! از جا بلند شدم. سرگردان بودم . نمي دونستم كي هستم و كجا. بي اختيار و خارج از جمع همراه به سوي كعبه رفتم و شروع به طواف كردم . اشك مي ريختم و طواف مي كردم. طواف مي كردم و دعا مي كردم . نماز طواف رو كه خوندم آرامش خاصي داشتم . همراهانم هنوز طوافشون تمون نشده بود. رو به خانه خدا ايستادم و با معبود خود سخن گفتم . بعد به همراه ساير اعضا گروه الباقي اعمال رو انجام دادم و به هتل برگشتم . وقتي وارد اتاق شدم انگار كه صدها تن بار از روي دوشم برداشته بودند با آرامش خاصي به خواب رفتم گويي كه روي ابرهاي آسمون خوابيدم.

ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم . ولي اين لحظات خيلي دلچسبه و هيچوقت از ياد آدم نميره. اگر اين لحظه رو درك كرديد كه مي دونيد من چي ميگم و اگر هم مشرف نشديد خدا قسمت كنه براي همه انشاءاله.

تا بعد...

يا حق!

+ نوشته شده توسط زائر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:36 |
 

بنام آنکه جانم در دست اوست

دوستان و عزیزان سلام!

خیلی دلم برای مدینه تنگ شده.

 

 

آه ای مدینه !  آه !  تنها خدا داند که تو چیستی مدینه ! 

مدینه خوشا به حال خاکت که در آغوش دارد عزیزترین مخلوق گیتی را !

مدینه خوشا به حال آسمانت که در بر دارد گنبد خضرا را !

مدینه خوشا به حال کبوترانت که سر بر خاک بقیعت می نهند!

مدینه تو با من چه کردی !؟ یادت هست روز وداع به تو گفتم وداع نمی کنم و بدرودمی گویم که بار دگر به دیدار بخوانیم !!!

پس چه شد ؟ تو که وفا دار بودی به عهد و پیمانت ! پس چرا مرا رها کردی ای شهر پیامبر ؟

مدینه ! آه مدینه ! اگر زمین آنچه تو در دل داری و آنچه تو بدیدی و تحمل کردی می دانست سالها پیش از هم گسیخته می شد و به هزاران تکه تبدیل می شد !

آه مدینه !تو چه شنیدی و چه دیدی !؟

تو غربت رسول را دیدی در میان یارانش ! تو صبر علی را دیدی در فراغ عزیزانش ! تو اشکهای زهرا را دیدی در سوگ پدر و جفای نامردمان زمانش! تو خون جگر حسن دیدی و پیکر تکه پاره اش ! تو تنهایی حسین دیدی و غیرتش! تو درد دل زینب دیدی و فرونشاندن خشم عباس !

آه مدینه تو چه صبر داشتی که دیدی اینها و صد اینها را و هنوز پا برجایی ! مدینه تو دیدی غربت فرزندان زهرا را ! تو نظاره گر بودی اهانت به بارگاه حسن و سجاد و باقر و صادق را ! 

ولی مدینه ...

اینها هیچند همه در مقابل امانتی که تو بر دوش داری ! ...  مدینه! آه مدینه! گو حدیث زهرا را !

مدینه تو شاهد گریه های شبانه علی بر مرقد پاک زهرا بودی و لب نگوشودی ! تو شاهد ناله های فرزندان زهرا بر قبر گم گشته اش بودی و دم نزدی ! مدینه گو به من زهرا کجاست !؟ مدینه تو در نزد خدا چقدر عزیزی که این راز را نزد تو نگه داشته !

آه ...

آنروز را به یاد دارم که سرگشته به میان بقیع به دنبال گم گشته ام سراسیمه و حیران از این سو به آن سو می رفتم چقدر تو را سوگند دادم که به من نشان دهی قبر زهرا را و تو لب باز نکردی و من بیشتر به تو احترام می کردم، چرا که امانت دار خوبی هستی !

چه بگویم مدینه که بیش از این بر زبانم نمی آید جز این که خدا بر تو نظر دارد که هستی شهر پیغمبر!


 از اینکه سرتونو درد آوردم عذر می خواهم ! درد دلی بود با مدینه به این امید که سال دیگه همه مشرف بشیم به بارگاه رسول الله (ص) و زیارت بقیع ونهایتاْ زیارت خانه خدا وحج تمتع انشاءاله!

تا بعد...

یا حق!

+ نوشته شده توسط زائر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 10:16 |